از خدا مي خواهم: مسيرمان را چلچراغ بگيردتادر تلاقي ابرها،از اقليم بامداد دورنيفتيم،دردهاي صيقلي خورده مان رنگ تغافل نگيردوبا روزه داغ كسب فيض كنيم ازكوچه هايي كه ساكنانش تا قله هاي دور به معراج رفته اند تا مناره هاي كبوتر. از خدا بخواه: جا نمانيم از كاروان گل وبر هودج خورشيدتاماوراهاي خلسه عشق سفر كنيم ،بي آنكه آلوده خويشتن باشيم.از خدا بخواه: تاوان عشق،ابتذال كرامت روح نباشد،تاوان صداي سوخته پيشين مان،خاكستري ازحريق زوال هاي مرداب رنگ. بخواه:قدبكشيم در باران، بي آنكه اهريمن عصيان پاي مان را در گل بيالايدواهوراي وجودمان رامبتلاي سنگلاخي آتشزاد كند. بخواه:خوان هشتم اين قصه از آن من و تو باشد. ياعلي