سلام به همه دوستان عزيز و شاعرنيك نهاد م
همه آنها كه از تبار رودخانه اندوتكيه به ماه مي دهند تا از تمام جزر و مد هاي زمين باخبر باشند كه نكند آنسوي كهكشان كوله باري، تن پوشش تاول باشد ومَشكي، حجم سنگين عطش را زمينگير شود0 به همه آن هايي كه هر شب از هفت خوان فراموشي مي گذرند، تا يك سوره از درخت خوانده باشند وفصلي از ني لبك جانشان را آذين بندد و بسوزاندو بسوزاند وبسوزاند ۰۰۰
تا شيوه جنون را در اين بيت تابناك مولانا،دغدغه اي شوندكه:سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
ومن چقدر خسته نمي شوم هر گاه براي دوستان نابم مي نويسم
آنان كه آشنايند يا كه نا شناخته هايي كه تنها ديدارشان را
درآن ديار مجال مي يابم چه تفاوتي مي كند بين اينهمه كه
بسا غريبيم و غريبيم وغريب......
ساعت 2 پس از گذشت ربعي است كه من در اين نيمه شب
يا اين بامداد زيباي عيد معطر فطر با شما ياران
عزيزم به قول مشهدي ها اختلاط مي كنم0 پس از يك
ماه دوري از تماشاي انبوه بامدادي شما 0
براستي تا خود ما چقدر راه است ؟آيا چيزي
از خويش را پيموده ايم كه هميشه داعيه شناختِ
زوايايِ روحيِ ِبكر ديگران را داريم؟
چقدر مانده است به انتهاي ما؟چقدر مانده ايم به انتهاي خود؟
در اين مجال مي خواهم دوستان شاعر مشهدي ام را معرفي كنم با نمونه اي از آثار آنان 0
شعراي خوب وحتي بسيار خوب در مشهد بسيارند، اما آنچه
باعث شده بنده به معرفي خانم هاي شاعر اين بوم بپردازم،
رنجيدگي خاطر از سخن يكي ازآقايان شاعرِ ِاتفاقا مشهدي ست
كه روزي روزگاري فرموده بودند مگر در مشهد شاعر زن
هم داريم؟كه البته دوستان مي دانند كه اين سوال
ازنوع استفهام انكاري ست ونه استفهامِ بي خبري!
بتده اگر در اين درنگ فقط از شاعران خانم سخن مي گويم
نه از سر فمنيست است ونه هيچ مكتب قديم و جديد ديگر، كه هرگزوهيچگاه از اين مباحث عبث دچار انبساط خاطر نشده
كه هميشه گريزان وفراري وبيزارنيز بوده ام 0مرد وزن
تا آنجاكه به تماشاي جلوه هاي انساني شان بر نشسته ام
برايم ارزشمند بوده اند وقابل مكاشفه وجز اين بحث برسر اهميت كداميك را ؟!! فقط عيب جويي
به خلقت مقدس آن عزيزدانسته ام .پس اگر در اين مجال
فقط به خانم هاي شاعر بسنده كرده ام نه از سِر
برتري دادن اين عزيزان كه فقط به دليل همان رنجيدگي
ازقضاوت هاي سنگريزه واربرخي تنگ نظري هاست
ولا غير 0
سال هاست كه با عده اي شاعر خوب و صميمي گرد هم
آمده ايم ودرد مشترك بشنو از ني را واگويه مي كنيم،
شايد نه آنچنان محشر گونه كه مولانا... اما لا اقل براي تسكين بساط هاي بغض ودرد هاي ناچار خویش۰
با شاعراني كه روحشان رهتوشه اميد است
وبي برو برگردهر گاه رخ نموده اند كوهي از درد در
چشم هايمان آب شده است نه به گريه، كه به شادي آميخته
با اشك0
محبوبه بزم آرا- نرگس ايمانيان- –مهري جهانگيري
-نرگس برهمند-زهرا محدثي خراساني –اطهر سيد موسوي-
حشمت سيد موسوي-آرزو نصيري-عاطفه رنگ آميز-
نرگس ريگي نژاد-مرضيه موفق-زيور سيد موسوي-
طيبه ثابت-الهام امين-آسيه كريم زاده-راضيه رجايي-
جميله كراماتي-منيژه در توميان-اعظم ميري-راضيه
دهقان-فاطمه روحي-خواهران افسانه آبادي-
محبوبه كيميايي-زهرا رضوي -انسيه موسويان
وزهرابيدكي دوعزيزي كه اكنون در پايتخت مقيمند
و جايشان بسيار خالي ست 0
اينها همه عزيزاني هستندكه سال هاست پاييز هاي ارغواني مان
را با آنان طي مي كنيم،ونهيب هق هق هاي يكديگر را شنيده ايم0
دوستاني كه نامشان از قلم افتاده است خواهند بخشيد ،كه
آنهايي در ذهنم ماندگار شده اند كه با آنان بيشتر حشر و نشر
داشته ام 0در فرصتي ديگر به ارائه نمونه اي از آثار اين عزيزان
خواهم پرداخت0
فاطمه تفقدي
شب هم براي چشم شما مادرم ! سياه
صبح است شب، براي نفس هاي روبراه
دلواپسم نباش كه فرقي نمي كند......
ديگر براي من، تهِ خورشيد يا كه چاه
دلواپسم نباش، دعا مي كني... بكن
اما براي گريه من ، خنده اي مخواه
بگذار دست هاي مرا، زخم پر كند
بگذار چشم هاي مرا، آه... پشتِ آه
بگذار هي ورق بخورد روزگار من
با اينهمه كسالتِ ممكن...فقط....تباه
بگذار فربه فربه شود، پرسه هاي شب
بگذار هي تلو بخورد ... سرنوشت ماه
****
اين عادت من است كه هي راه مي روم
شب ها ميان حجم خودم...توي چار راه
اين عادت من است كه طرح لباس من
شكل پرنده اي ست ...شبيه تو... راه راه
دور از جناب فقر، مبادا سرشت مان
جز اين اگر كه باشد وبودست... اشتباه!
****
مادر چه طعم خيسِ قشنگي ست اشك هات
بگذار هي تمام جهان ...روي قاه قاه...
افتاده پشت پلك تو
خورشيد يا كه...
فاطمه تفقدي
پيراهني بدوز برايم ،از جنس باغ هاي معطر
پيراهني كه بال بگيرم ،در حجم آن به سمت كبوتر
پيراهني كه سرخ نباشد... همرنگ زخم هاي دل تو
پيراهني كه زرد نباشد ...همرنگ گونه هاي تو مادر!
پيراهني به سبك درختان ، يا نه شبيه بغض زمستان
پيراهني كه دست تو باشد در آب هاش ...خسته شناور
از رخت هاي شسته مردم... پيراهني بدوز برايم
از سفره هاي خالي شادي،ازچشم هاي مانده به يك در
طرح سؤال مبهم ما را چون دكمه اي بدوز به جيبش
رقص دو پلك خسته خودرا، برروي شب بپاش سراسر
دستان پينه بسته بابا، شب هاي بي ستاره مارا
كي ميبردبه خانه خورشيد،كي ميبردبه فصل صنوبر
طرحي كه درخيال كشيديم صبحي كه درغروب نشانديم
نقش بهار و آبي دريا ... كي مي شود دوباره مصور؟
مادر! دوباره يخ زده دستت ...ديگر ندوز چشم سياهت
شبنم گرفته وسعت خود را، امشب گرفته حالت ديگر
پيراهني بدوز برايم همرنگ غم، به سبك نگاهت
خاكستري تيره ومشكي، چون ابر هاي خسته مكد ر
مادر! بدوز بازي غم را، دلتنگ از اين زمانه شدن را
باران بريز روي لباسم، در كوچه اش ترانه جرجر
يا شادي نديده ما را،سوزن بزن به روي بلوزم
شادي بريز روي تن من، بر پاي كن عروسي هاجر
مادردلم گرفته ازاين شهر،ديگرندوزچشم توخيس است
ديگربس است نقش غم ما، ديگربس است خنده پرپر
برخيز از ترانه چشمت، يك دسته گل به بالش من كن
برخيز اي هميشه بهاري، لبخند شو اميد بياور
فاطمه تفقدي
