قحطي نامه (3)
مادر !
چند روزه سبزي پاك نكردي،چند روزه پسته نشكستي،چند روزه
پاهات باد كرده،چند روزه دستهات تاول هاش بيشتر شده،چند روزه
پلك هات باز نمي شه، چند روزه من و اصغر و صغري و معصومه
ناراحتيم، چند روزه دوا نداريم درمانت كنيم،چند روزه درمان نداريم
دوا بخريم،چند روزه مادر صغري هر چي بهت جوشانده داده بهتر
نشدي،چند روزه اكبر عملگي نمي ره،مادر چشمهات رو باز كن!
مادر تو روخدا!...
چراچند روزه بي بي گريه مي كند؟ چرا چند روزه معصومه بغ
كرده؟چرا چند روزه صاحبخانه عربده مي كشه؟چرا مي خواهند دوا
بخرند ،مي گويند پول؟....چرا مي خواهند نان بخرند مي گويند
پول؟....صاحبخانه مي آيد مي گويد پول؟....
مادر !پول را خدا خلق كرده.....؟
اگر خدا خلق كرده چرا به ما نداده؟مگه خدا همه چيز را تقسيم نكرده؟
پس چرا خانه را تقسيم نكرده ؟چرا خانه ما مال مش كاظمه؟چرا دوا
را تقسيم نكرده.....؟چرا ما دوا نداريم ؟چرا پول را تقسيم نكرده...؟
چرا ما پول نداريم؟ چرا عملگي را تقسيم نكرده....؟
چند روزه عروسك لته گيم را بغل نكردم....چند روزه با صغري بازي
نكردم....چند روزه صغري برايم جوش مي زند...معصومه
صبحهاچادر سرش مي كند وبيرون مي رودوشب مي آيد...
چند روزه دست هايم را تا هر جا كه خدا ببيند بلند مي كنم ،
اما خوب نمي شوي....صغري مي گويد :خدا اگر دعاي
تو را جواب نمي دهد....
چون دستهات كوچك است، نمي بيند.......
خدا دستهاي بزرگ را مي بيند....
تقصير من چيه دستهام كوچيكه؟ امشب مي خوام برم
رو پشت بام0
از خدا مي خواهم تا ول هايت خوب شود....پاهايت خوب شود...
كمرت راست بشود..پلكت باز بشه.....داغي ت سرد بشه ديگر اكبر
از فردا برود عملگي0
ديگر خدا مريضت نكند ،چون دوا نداريم...ديگر صاحبخانه نيايد دم
در،چون پول نداريم...ديگر سرما نخوري ،چون لباس نداريم...
ديگر برف نيايد چون آتيش نداريم....زغال نداريم .... فقط كرسي
داريم0
مادر! روي پشت بام دعا مي كنم .امروز به صغري گفتم:درسته دستهاي
من كوچيكه ....اما....
چشم هاي خدا خيلي بزرگ است0
وباز هم در پرانتز (به ياد آن دانش آموز عزيزي كه شيشه پنجره
خانه اش بالش بود وفرش زير پايش مقوا وروزنامه0 اما همچنان
وهميشه دركلاس ،اول بودو لبخند تنها پاسخ او ، براي
سخره گرفتن ....هر آنچه،او را در بند مي خواست0)
ياد آن نوجوان ديرينه سال وعتيق هماره درذهنم مانا باد،
به پاس صبوري هايي كه در كلاس روستايي شان
شاگردي كردم وسترگ واري كه به من آموختند
بي آنكه خود بفهمند، بي آنكه دانسته باشند0
فاطمه تفقدي
تقد يم به سرانگشتانت ، لانه تمام جوجگكان دلواپس
تقديم به موعودترين آشيانه پرندگانِ تكامل
حالا شبيه چشم سياه تو........قد مي كشم شبانه سياهي را
قد مي كشم كه كودك تو باشم ...قد مي كشم كه هيچ گناهي را...
بانوج من به وسعت هر چه ماه ...دريايي تو را متلاطم ...آه
بانوج من بهانه نمي گيرد...بانوج من ....بلوغ تباهي را....
خط مي زند فقط ....كه شما باشد....تنها شما....منحصراً آقا!
تنها شما كه صاحب اين دوران....تنها شما كه چشمه و ماهي را...
نه مرتكب نمي شود اين كودك....جز محو چشم هاي شما ...هرگز
من را به ابتداي خودم 000قدري ....من را در انتهاي... دو راهي را...
يا للعجب !چقدر زمينگير است ...اين شعر در مقابل هر چه تو...
اين واژه ها... ضماير بي هنگام ...اين واژه ها كه....خواه نخواهي را
اين فكر، فكرِجالب غمناكي ست ....اين كه كمي كبوترتان باشم
گنجشك خيس و يخ زده ام امشب جز تو، نه هيچ ...هيچ پناهي را...
حالم چقدر چند برابر شد...از اينكه..... در مقابل تان هستم
از اينكه آسمان مرا پر كرد...با يازده ستاره و....ماه ....ي را
آنجا نشانده در وسطِ هر شب ....پيشِ درست....ساعتِ بي خويشي
آنجا كه غم... هميشه فرستاده، باخود ،چه لشكري!..چه سپاهي را!
آري خدا مرا به شما بخشيد...اين كه تو را ...به وسعت تو باشم
اينكه كمي كبوترتان....هستم....اينكه كمي كبوتر چاهي را...
***
حالم چقدر چند برابر شد...از اينكه ...... در مقابلتان...آقا!
قد مي كشم كه كودك تان باشم ...قد مي كشم ...كه هيچ گناهي را...
فاطمه تفقدي
سو شيانت من !
از خدا بخواه مسيرمان را چلچراغ بگيردتا در تلاقي ابرها
از اقليم با مداد دور نيفتيم،درد هاي صيقلي خورده مان
رنگ تغافل نگيردوبا روزه داغ كسب فيض كنيم از
كوچه هايي كه ساكنانش تا قله هاي دو ر به معراج
رفته اند تا مناره هاي كبوتر0
از خدا بخواه جا نمانيم از كاروان گل وبرهودج خورشيد
تا ماوراهاي خلسه عشق سفر كنيم، بي آنكه
آلوده خويشتن باشيم0
از خدا بخواه تاوان عشق، ابتذال كرامت روح نباشد،
تاوان صداي سوخته پيشين مان ،خاكستري از
حريق زوال هاي مرداب رنگ0
بخواه قد بكشيم در باران بي آنكه اهريمن عصيان،
پاي مان را در گل بيالايدواهوراي وجودمان را
مبتلاي سنگلاخي آتشزاد كند،بخواه خوان هشتمِ
اين قصه از آن من و تو باشد0
ميلاد رمضان بر تو مبارك باد سوشيانت من!
فاطمه تفقدي
