بالا بلندعطش نوش!
اين سوي تو بودي وسرشاري فرات ،آن سوي دختري
پنج ساله كه دستهاي خردش هر ثانيه سايبان نگاه
كوچكش بود .دل به داغي آفتاب يله داده ،در
خواهشي دلگير مي سوخت .
اين سوي تو بودي و ققنوسي كه بر عطش خويش
خاكسترمي شد تا جوجگكان عطشزادي ديگر را
برو ياند ،آن سوي جواني كه پيكره اش در آتش
سهمگين تب فوران مي كرد وتا خداسالخورده
مي شد.
موج برداشتي آب گونه تر از تمامي چشمه هاي دنيا،
سقف كوتاه خفاشان ترك برداشت و دست هاي تو تا
ارتفاع سرخ قناري بال گشود .
دست هايت رها شد به سمت آبي ترين قسمت
دا نايي0
تو بودي و خيال دختركي كه انگشتان كوچكش هنوز
سايبان نگاهش بود،تو بودي و....افق از ستاره خالي
شد.......
وخنجربرپهنه سر فرازي فرود آمد ....
اي مشك بر دوش عطش نام!
خميده خميده حروف نامت را زمزمه مي كنم0
هنوز لياقت ندارم تو را به نام بخوانم.
فاطمه تفقدی